شرح حال

خرید بک لینک
شرح حال سلام نمیدونم دیگه با چه ذوقی بنویسم بعد از این همه مدت.خیلی از دوستادیگه راهشون این اطراف نمی افته و حق هم دارن چون من وقت سر زدن بهشون رو ندارم.راستش هر روز صبح زود به خاطر اینکه به ترافیک سبک تهران بر نخوریم مجبورم ساعت 5 صبح بزنم بیرون تا که ساعت 7.30 صبح اداره محل خدمت حاضر بشم و عرضم به حضورتون که سرباز امریه هم هستم و هر روز با لباس شخصی میرم و کلا با نظامی ها در ارتباط نیستم و در یه محیط اداری و علمی خدمت میکنم.ومعمولا به خاطر جایگاه اداریم کارم دیر تر از بقیه تموم میشه و 5و 6 بعد از ظهر میزنم بیرون که تا برسم خونه گاهی 7 و 8 شب میشه و از اون جایی هم که حوا خانم گفته اگه ارشد قبول نشی دیگه دوست ندارم مجبورم تا اخر شب ساعت 12 و 1 درس بخونم و دیگه قضاوت با خودتون که دیگه چه وقتی برام میمونه.البته پنج شنبه و جمعه تعطیل هستیم اما روزهای دیگه اینقدر خسته میشم که نمیدونم این دو روز چطور میگذره.سوژه که برای نوشتن اینقدر زیاد هست که میتونم روزی چندین پست با موضوعات متفاوت بنویسم اما وقت نوشتن ندارم و از طرف دیگه دوستانی هم که سر میزنند به حق انتظار رفتار متقابل رو دارند که متاسفانه من شرمندشون میشم.خب عرضم به حضورتون که حرف برای گفتن بسیار است.مثلا خانواده حوا خانم دیگه راضی شدن برای وصلت ما یعنی دیدن ما رو نمیتونن از رو ببرن مجبور شدن خودشون کوتاه بیان و بلاخره جبهه حق پیروز شد و کوتاه اومدن اما خب هنوز تا پیروزی نهایی وقت زیاد مونده.یعنی الان دیگه همه تقریبا منتظر من هستن تا کمی اوضاعم بیشتر سر و سامون بگیره.و موضوع بسیار مهم اینه که اخرین روز های شهریور حوا خانم به همراه مادر و خواهر یک خاله دیگر که روز میلاد اما رضا مشهد بودند در برگشت از سفر مشهد سر راه یک هفته ای را در منزل ما توقف و سپری نمودند که ما هم با دل و جان پذیرایی نمودیم.البته چیزی که من رو مدام اذیت کرد و فکرم رو مشغول کرده بود در این یک هفته این بود که هر روز به فکر این بودم که فردا رو چطور بپیچونم و زودتر بیام خونه تا بیشتر حوا خانم رو ببینم . پیشش باشم. مادر حوا خانم هم دیگه مثل قبلا حساس نیست و نسبتا راحت تر بودیم در چند روز پایانی پدر و برادرش هم اومدن و همگی رو شاه عبدالعظیم و حرم حضرت معصومه و سلام امام رضا رو به خواهرش رسوندن و  بعدکوه خضر و جمکران بردم و حسابی به همه خوش گذشت.مهم ترین اتفاق سفر به قم که شاید دیگه تکرار نشدنی باشه این بود که ظهر درحرم حضرت معصومه نشسته بودیم که یهو یه اقایی (از خادم ها) و ما رو شمرد و 8 تا فیش غذا حضرتی داد بهمون و گفت سریع برید بگیرید البته با احتساب خواهر زاده 3 ساله 10 نفر بودیم اما خب واقعا خدا رو شکر چون هممون ذوق زده شده بودیم و واقعا عجب غذایی بود که سفرمون رو کاملا تکمیل کرد.اتفاق های مختلف هم زیاد بود که فعلا یکی رو میگم و بقیه برای بعداتو پارک علوی قم نشسته بودیم و اون روز تی شرتی تنم بود که حوا خانم از مشهد برای ما سوغاتی خریده بود  همه دور هم نشسته بودیم که یهو خالم گفت این تی شرت رو چند خریدی ؟! بعد منم یهو خشکم زد  وخندم گرفته بود که خدایا چی بگم  که گفت از اینا تو مشهد بودا که خواستم برای (برادر حوا) بخرم بعد منم خواستم بپیچونمش گفتم چطور خوشت اومده که خواهر حوا هم چون از قضیه با خبر بود سریع یه یحث دیگه انداخت و بحث رو منحرف کرد و من جون سالم به در بردم. دربست تا خوشبختی...

ما را در سایت دربست تا خوشبختی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1404 ساعت: 8:06

صفحه بندی